عاشقانه بخوانید

و من به لعنت ابلیس‌ها گرفتارم
همان زنان قشنگی که دوستت دارند
منم که بر در خانه چراغ می‌کارم
نه آن زنان قشنگی که دوستت دارند

که روی میز برایت بهار می‌چینم
که توی تنگ برایت بهار می‌ریزم
که زیر پیرهنم هی درخت می‌روید
و روی شاخه‌ی دستت انار می‌ریزم

منم که خانه برایم بهشت موعود است
و بر خماری جانت شراب می‌ریزم
که در کنار تو دوشیزه می‌شوم هر شب
و با بکارت مهتاب در می‌آمیزم

منم که لحظه‌ی دیدار بی خود از خویشم
و زیر درز لباسم پرنده پنهان است
بیا و کوچ بده این پرنده‌ها را از
لباس‌ها که برایم شبیه زندان است

به آن زنان قشنگی که عاشقت هستند
بگو هنوز زنی توی خانه می‌خندد
بگو هنوز زنی صبح چای می‌ریزد
و دگمه‌های تو را عاشقانه‌ می‌بندد

 

راضیه موسوی