خوانشی بر غزلی از زهرا فدوی

 

 

زهرا فدوی را نخستین بار سال نود دیدم؛ سالهاست شعر می نویسد هم سپید و هم کلاسیک ؛ و دانش آموخته ی کارشناسی ارشد ادبیات فارسی ست. این روزها شعرهایش آبستن اتفاقات خوبی شده اند و بر آنم داشت تا برایش بنویسم.
راضیه موسوی

غزل
خشخاش های چشم تو مخدوش گریه ها
افتاده بار بی کسی ام دوش گریه ها
دل غشغشینِ چشم تو دینی دو آتشه
تاتار گیسوان تو تن پوش گریه ها
بگذار تا که دم بکشد چشم روشنت
با پلک های بسته ی سرپوش گریه ها
مأمور کرده ای مژه ها را، به روی چشم!
قلعه به قلعه ریگ* تر از شوش* گریه ها
از من پرندگان زیادی گریختند
از حمله ی عقاب به آغوش گریه ها
جوشیده ام! نمک به نمکزار شورها
شوریده ام! نمک زده از جوش گریه ها
مدهوش و لا ابالی و لا قید و پاپتی!
این ها همه فدای سرت …نوش گریه ها…

زهرا فدوی

*ریگ: نام قلعه ای در خراسان
*شوش: نام قلعه

غزل، آغاز شاعرانه و خوبی دارد: «خشخاش های چشم تو مخدوش گریه ها»؛ اضافه ی تشبیهی خلاقانه ی «خشخاش های چشم تو » در همان شروع غزل، به مخاطب می قبولاند که شاعر شاعری را بلد است و شعرش ارزش خواندن دارد و مخاطب را به ادامه ی خواندن شعر تشویق می‌کند. در همان مصراع واج آرایی حرف «خ» و «ش» نیز باعث ایجاد آوای خش خش در ناخودآگاه مخاطب می شود و او را به یاد خزان و دل گرفتگی و ابر و باران و خش خش برگ پاییزی می اندازد یعنی همان: «گریه ها» که در پایان مصراع نخست آمده و ردیف شعر اوست و حضورش در تمام سطوح لفظی و معنایی شعر جاری ست.
از آن پس، واج آرایی صامت شین را در جای جای غزل می بینیم که بی ارتباط هم به واژه های قافیه نیست. یکی از نخستین چیزهایی که پس از تکرار شدن صامت «ش» به ذهن مخاطب خطور می کند، لحظه ی آرام کردن کودک گریان یا خواباندن او با «پیش پیش» کردن و تکان دادن اوست، انگار شاعر می خواهد برای بی قراری های خودش و گریه های جاری در کلماتش، مادری کند و خویش را در آغوش شین های ممتد اصوات بخواباند. در دیگر بیت های این غزل نیز، واج آرایی همچنان جاری ست. اما از نظر دستوری، در مصراع دوم بیت نخست، فعل «افتادن» با متمم «دوش» آمده و نیازمند حرف اضافه ی «بر» است و حذف «بر» در این مصراع، کمی از زیبایی آن کاسته است و این نکته شاید کمی در وهله ی نخست، به چشم مخاطب خوش نیاید.
در این غزل ترکیب‌های بدیع و توصیفات خاصی می بینیم که معمولا در اشعار زهرا فدوی بسیار به چشم می خورد، مانند:
«تاتار گیسوان تو تن پوش گریه ها»
یا « دل غشغشین چشم تو»؛ که منظور شاعر دو چشم غش آور است و با بر هم زدن ساختار و نوعی هنجارشکنی زبانی به توصیف آن دست زده است.
یا«بگذار تا که دم بکشد چشم روشنت/ با پلک های بسته ی سرپوش گریه ها»
در ترکیب «دم کشیدن چشم» یک نوع آشنایی زدایی بدیع و شاعرانه به چشم می خورد که شاعر از پس توصیف آن هم در تمام بیت به خوبی بر آمده است، ما بین «پلک بسته» و «سرپوش» و «دم کشیدن» ارتباط معنایی قوی و منطقی وجود دارد.

شاید پیش از این ها درباره ی مژه و چشم تعابیر شاعرانه ی زیادی در ادبیات کلاسیک شنیده یا خوانده ایم، اما شاعر در بیت زیر تعبیری کاملاً نو و بدیع می آورد و طرح تازه ای در می اندازد و جامه ای نو به اندام این توصیف می پوشاند:
«مامور کرده ای مژه ها را به روی چشم / قلعه به قلعه ریگ تر از شوش گریه ها»
در این بیت «ریگ» که یک نام خاص است (نام قلعه ای در خراسان) به همراه پسوند صفت برتر ساز «_تر» آمده و در جای خود یک نوع هنجارشکنی زبانی ست و نشان میدهد که شاعر از تمام امکانات زبان برای ساخت ترکیبات بدیع و خلاقانه استفاده می کند. همچنین «ریگ» و «شوش» که هر دو نام دو قلعه هستند در کنار قلعه به قلعه آمده و با هم مراعات نظیر دارند. همچنین به ترتیب « چشم و گریه» ، «دل، چشم ٬ گیسو» ، « چشم، پلک» ٬ «مژه٬ چشم» ، «پرنده٬ عقاب»٬ «نمک، نمکزار، شورها٬ نمک زده» همه با هم آرایه ی تناسب دارند. شاعر در این سروده از آرایه های ادبی بسیاری استفاده کرده است.
زبان شعری زهرا فدوی زبانی ست نو و امروزی که در بستر یک فرم یکدست و با به کار بستن آرایه های ادبی و واج آرایی های مکرر توانسته زبان شعری خاصی را ایجاد کند که مختصر خود شاعر است.

دل غشغشینِ چشم تو دینی دو آتشه / تاتار گیسوان تو تن پوش گریه ها

جوشیده ام! نمک به نمکزار شورها / شوریده ام! نمک زده از جوش گریه ها

«بگذار تا که دم بکشد چشم روشنت/ با پلک های بسته ی سرپوش گریه ها»

هر چند در بیت آخر واژه های « مدهوش» و «لاقید» شاید کمی کهنه تر از دیگر واژگان باشند، اما با این وجود شعر همچنان بافت یکدست خود را حفظ کرده است، غزل، غزل امروز است و شاعر به خوبی با مخاطب خود ارتباط برقرار می کند و این ویژگی به زبان شعری شاعر تشخص می بخشد.

شاعر با وسواس و هنرمندی خردمندانه ای کلمات را انتخاب کرده و برای کاربرد هر واژه ای دلیلی دارد و از سر پر کردن وزن یا از سر به تنگ آمدن قافیه واژه ای را نیاورده است. در نهایت شاعر با ضربه ای نهایی غزل را به پایان می رساند و چنین نرد عشق می بازد و می گوید: تمام سختی ها و مصیبت ها که کشیدم فدای سرت و نوش جان گریه ها!!!!
«مدهوش و لاابالی و لاقید و پاپتی/ این ها همه فدای سرت ، نوش گریه ها»

یا به قول فریدون مشیری:
«دلی خواهم که از او درد خیزد/ بسوزد، عشق ورزد، اشک ریزد»